تاریخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 00:31 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 | 21:15 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات


نوروزخوانی....

ادامه مطلب

طبقه بندی: فرهنگ عامه،

تاریخ : چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 | 00:11 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
تاریخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 22:50 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
تاریخ : جمعه هجدهم اسفند 1391 | 23:14 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات


سری جدید (سری دهم)عکسهای دوستان



ادامه مطلب

طبقه بندی: عکس های قدیمی،

تاریخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 17:43 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | می دانید چه کسانی هستند؟ نظربگذارید...


ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | 14:34 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
نه چِمَن َسِر بِچاکِن ،نه چِمَن داوانه یوز دَکه


ادامه مطلب

طبقه بندی: ضرب المثل ها وکنایه ها،

تاریخ : پنجشنبه سوم اسفند 1391 | 15:24 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
سری نهم عکسهای دوستان



ادامه مطلب

طبقه بندی: عکس های قدیمی،

تاریخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 20:07 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
کوسّه بشه ریش باره، سِمبیلش دَباخت

اگر فردی ازداشته اندک خودناراضی باشد وبرای بدست آوردن چیزهای  بیشتر اقدامی ( ریسکی ) انجام دهد که منجر به ازدست دادن همه داشته اش شود این مثل رابه کارمی برند.حال ممکن است این ضرر ازروی بدشانسی یا بی تجربه بودن باشد.



طبقه بندی: ضرب المثل ها وکنایه ها،

تاریخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 15:21 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

داستان دو برادر مهربان

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود 

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند


طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 15:18 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.