تبلیغات
آوای تات - مطالب داستانک هفته

پیرمرد عاشق


...پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 15:58 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

داستان دو برادر مهربان

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود 

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند


طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 15:18 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

 داستانک نهم

اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن عمرش را گذاشته بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...

این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است  شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟




طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 14:10 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

 
کمی کودکانه .....

لاکپشت ها....


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : جمعه پانزدهم دی 1391 | 15:13 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
لالایی
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 21:02 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

  مراقبت بیسکویت هاتان باشید!

          


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : جمعه هشتم دی 1391 | 18:06 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

پدری دستش رابرروی دوش پسرش گذاشت وگفت:به نظرت من قوی ترم یاتو؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : سه شنبه پنجم دی 1391 | 20:39 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

                    زود قضاوت نکنید!

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 15:18 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

 

معلم ونهنگ




ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : جمعه یکم دی 1391 | 14:17 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

مشتری مخصوص!!


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 15:45 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات

آیامسلمانی هست؟

جوانی با چاقو یی بزرگ وارد مسجد شد و گفت :                                 


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک هفته ،

تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 15:13 | نویسنده : علیرضا رحیمی كلور | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.